

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۴۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴۷
شدم از دست یک باره ز دست عشق تا دانی
در این مستی اگر جرمی کنم تا رو نگردانی
زهی پیدای ناپیدا پناه امشب و فردا
زهی جانم ز تو شیدا زهی حال پریشانی
ز زلف جعد چون سلسل بشد این حال من مشکل
میان موج خون دل مرا تا چند بنشانی
چو آرم پیش تو زاری بهانه نو برون آری
زهی شنگی و طراری زهی شوخی و پیشانی
زبان داری تو چون سوسن نمایی آب را روغن
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و شیدایی خود سخن میگوید و از تاثیر مخرّب و درعینحال شادیآور عشق بر خویشتن مینویسد. او در مستی ناشی از عشق، از مرزهای هشیاری عبور کرده و به حالت پریشان و گیج میرسد. در این حال، او به محبوب خود اشاره میکند و از زیباییها و جذابیتهای او سخن میگوید. شاعر به عشق به عنوان نیرویی همزمان دردناک و مسرتبخش نگاه میکند که او را به اوج شور و شوق میبرد. در نهایت به شخصیت شمسالدین اشاره میکند، که برکت و زیبایی را به زندگی او آورده است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
