

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۴۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴۹
چو دید آن طره کافر مسلمان شد مسلمانی
صلا ای کهنه اسلامان به مهمانی به مهمانی
دل ایمان ز تو شادان زهی استاد استادان
تو خود اسلام اسلامی تو خود ایمان ایمانی
بصیرت را بصیرت تو حقیقت را حقیقت تو
تو نور نور اسراری تو روح روح را جانی
اگر امداد لطف تو نباشد در جهان تابان
درافتد سقف این گردون بیارد رو به ویرانی
چو بردابرد جاه تو ورای هر دو کون آمد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، مولانا به ستایش از شمس تبریزی میپردازد و او را به عنوان سرچشمه ایمان و حقیقت میشناسد. شاعر میگوید که وجود شمس، دلها را شاد و زندگی را نورانی میکند. بدون او، جهان به ویرانی خواهد رفت و جانی در آن نخواهد ماند. مولانا از جستجوی مثالها برای بیان شمس ناتوان است و به عشق و وفای خود نسبت به او اعتراف میکند. در پایان، شاعر تاکید میکند که دوری از شمس به هیچوجه امکانپذیر نیست و فضل او باعث آرامش دلها خواهد شد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
