

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۵۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۰
یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی
دل عشاق چون آتش تن عشاق کانونی
بیا بخرام و دامن کش در آن دود و در آن آتش
که میسوزد در آن جا خوش به هر اطراف ذاالنونی
چو شمعی برفروزی تو ایا اقبال و روزی تو
چو چونی را بسوزی تو درآید جان بیچونی
نیاید جز ز مه رویی طواف برجها کردن
که مادون را رها کردن نباشد کار هر دونی
برو تو دست اندازان به سوی شاه چون باران
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر دربارهٔ حال و هوای عشق و وصال است که در آن شاعر دودی صبحگاهی را توصیف میکند که دل عاشقان را مانند آتش میسوزاند. او از محبوب میخواهد که با ورودش این احساس آتشین را افزایش دهد و یادآوری میکند که تنها از زیبایی چهرهٔ محبوب میتوان به نعمتهای الهی رسید. همچنین، شاعر به توصیف سفر درون دل و جان میپردازد و بر این نکته تأکید میکند که ملاقات با محبوب، انسان را به حالتی متعالی میرساند که باعث شکرگزاری و شور و نشاط میشود. در نهایت، عشق به شمس تبریزی محور اصلی این غزل است که منجر به تحول روحی و دیدار با حقیقت میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
