

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۵۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۴
اگر بیمن خوشی یارا به صد دامم چه میبندی
وگر ما را همیخواهی چرا تندی نمیخندی
کسی کو در شکرخانه شکر نوشد به پیمانه
بدین سرکای نه ساله نداند کرد خرسندی
بخند ای دوست چون گلشن مبادا خاطر دشمن
کند شادی و پندارد که دل زین بنده برکندی
چو رشک ماه و گل گشتی چو در دلها طمع کشتی
نباشد لایق از حسنت که برگردی ز پیوندی
خوشا آن حالت مستی که با ما عهد میبستی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به روابط عاشقانه و دلبستگیهای عاطفی میپردازد و میگوید که اگر محبوب بدون او خوش است، پس چه نیازی به دامهایی دارد که برای به دست آوردن او میبندد. او از محبوب میخواهد که برخلاف رفتار سردش، لبخند بزند و بگذارد رابطهشان شکل بگیرد. شاعر به حالتی از سرمستی و شادابی اشاره میکند که در آن همپیوندی و دوستی برقرار بوده و یادآور آن است که آن دوران خوش را فراموش نکند. در انتها، او به محبوب میگوید که اکنون به چه دلیل این گونه دوری میکند و چه بر سر دلش آمده است، و از او میخواهد که در این سکوت، پیام محبتآمیزش را در نظر داشته باشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
