

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۵۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۳
کجا شد عهد و پیمانی که میکردی نمیگویی
کسی را کو به جان و دل تو را جوید نمیجویی
دل افکاری که روی خود به خون دیده میشوید
چرا از وی نمیداری دو دست خود نمیشویی
مثال تیر مژگانت شدم من راست یک سانت
چرا ای چشم بخت من تو با من کژ چو ابرویی
چه با لذت جفاکاری که میبکشی بدین زاری
پس آنگه عاشق کشته تو را گوید چه خوش خویی
ز شیران جمله آهویان گریزان دیدم و پویان
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از فراموشی عهد و پیمان معشوق سخن میگوید و نارضایتی خود را از عدم پاسخگویی او ابراز میکند. او به زیباییهای معشوق و جفاهایی که در حق او میشود اشاره میکند، و در عین حال به احساس عجز و بیپناهی خود در برابر عشق اشاره دارد. شاعر میگوید که در جستجوی عشق حقیقی است و نمیتواند به غیر از معشوق چیزی ببیند. در نهایت، او به بیخود بودن و وابستگی به معشوق اعتراف میکند و این حالت را نشانهای از عشق واقعی خود معرفی میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
