

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶
داد دهی ساغر و پیمانه را
مایه دهی مجلس و میخانه را
مست کنی نرگس مخمور را
پیش کشی آن بت دردانه را
جز ز خداوندی تو کی رسد
صبر و قرار این دل دیوانه را
تیغ برآور هله ای آفتاب
نور ده این گوشه ویرانه را
قاف توی مسکن سیمرغ را
شمع توی جان چو پروانه را
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف حال و هوای میخانه و محفل شراب میپردازد و اوضاع دل دیوانه و مست خود را به تصویر میکشد. به ساقی خطاب کرده و از او میخواهد که دلها را شاد کند و در وجودش روشنایی و سرور بیاورد. او از خداوندی سخن میگوید که جز او هیچ چیز نمیتواند حیات و قرار به دل دیوانه بدهد. عشق و شور و شوق به معشوق، او را به مستی و شادمانی میکشاند و شاعر در آرزوی وصال و رقص معشوق است. در این مسیر، او به زیباییهای معشوق و دلدادگیهای آتشین اشاره میکند که میتواند همهچیز را تغییر دهد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
