

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵
خیز صبوحی کن و درده صلا
خیز که صبح آمد و وقت دعا
کوزه پر از می کن و در کاسه ریز
خیز مزن خنبک و خم برگشا
دور بگردان و مرا ده نخست
جان مرا تازه کن ای جانفزا
خیز که از هر طرفی بانگ چنگ
در فلک انداخت ندا و صدا
تنتن تنتن شنو و تن مزن
وقت تو خوش ای قمر خوشلقا
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل دعوت میکند تا با فرارسیدن صبح، زمان دعا و نیایش فرا رسیده است. او از معشوق میخواهد که کوزهای پر از می کند و آن را در کاسهای بریزد تا جان او تازه شود. با صدای موسیقی و نواهای زیبا، حال و هوای شاداب و خوشی حاکم است و شاعر با بیان احساسات خود به مظهری از عشق و نزدیکی به معشوق اشاره دارد. او خود را به نوعی در دریای عشق غوطهور میبیند و از معشوق میخواهد تا او را از دنیای مادی رها کند. در پایان با اشاره به شمس و مقام او در دنیا، به عظمت و ارزش این عشق و معرفت تاکید میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
