

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۶۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۴
گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستی
ای دولت و اقبالم آخر نه توام هستی
رستن ز جهان شک هرگز نبود اندک
خاک کف پای شه کی باشد سردستی
ای طوطی جان پر زن بر خرمن شکر زن
بر عمر موفر زن کز بند قفس رستی
ای جان سوی جانان رو در حلقه مردان رو
در روضه و بستان رو کز هستی خود جستی
در حیرت تو ماندم از گریه و از خنده
با رفعت تو رستم از رفعت و از پستی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به رابطهی عشق و عقل میپردازد و بیان میکند که حتی اگر عقل مست عشق شود، در نهایت عشق برتر است. او به مفهوم رهایی از عالم شک و دنیا اشاره میکند و اهمیت عشق و نزدیکی به معشوق را مطرح میسازد. همچنین، شاعر به حیرت و دوگانگی انسانی در مواجهه با احوالات خوش و ناخوش اشاره میکند و در نهایت، به این نکته میرسد که تمامی پدیدهها و احساسات انسان باید به عشق و حقیقتی بالاتر مرتبط باشد تا به رستگاری برسد. در این راه، شاعر به همگان توصیه میکند که در پی عشق و جانان بروند و از قفس وجود خود رهایی یابند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
