

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۶۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۵
ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی
ما تلخ شدیم و تو در کان شکر رفتی
نوری که بدو پرد جان از قفس قالب
در تو نظری کرد او در نور نظر رفتی
رفتی تو از این پستی در شادی و در مستی
آن سوی زبردستی گر زیر و زبر رفتی
مانند خیالی تو هر دم به یکی صورت
زین شکل برون جستی در شکل دگر رفتی
امروز چو جانستی در صدر جنانستی
از دور قمر رستی بالای قمر رفتی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به خداحافظی دوستش که به سفری ناگهانی رفته است، میپردازد و احساس تلخی ناشی از جدایی را بیان میکند. او از شادی و خوشی که دوستش در سفر یافته، حسرت میخورد و به نور و روشنایی که دوستش در زندگی به همراه دارد، اشاره میکند. شاعر خیال میکند که این جدایی به او اجازه میدهد تا در اشکال و حالات مختلف به زندگی ادامه دهد و از قید و بندها رها شود. او به زیباییهای زندگی در آن طرف سفر اشاره میکند و از وضعیت روحی و حال لطیف دوستش میپرسد، به طوری که از هر چیز دنیوی آزاد شده و در عالم روحانی ارتقاء یافته است. در نهایت، او امیدوار است که خبری از دوستش به دست آورد و از حال او باخبر شود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
