

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۶۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۹
آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی
در عشق جهانی را بدنام کنی حالی
می جوش ز سر گیرد خمخانه به رقص آید
گر از شکر قندت در جام کنی حالی
از چشم چو بادامت در مجلس یک رنگی
هر نقل که پیش آید بادام کنی حالی
حاشا ز عطای تو کان نسیه بود ای جان
گر تشنه بود صادق انعام کنی حالی
ای ماه فلک پیما از منزل ما تا تو
صدساله ره ار باشد یک گام کنی حالی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف زیبایی و اثرات عشق میپردازد. او از زلف محبوبهاش که همچون دام است، سخن میگوید و میخواهد اگر آن را به دام بیفکند، جهانی را بدنام کند. با نشان دادن تاثیر شراب عشق بر دنیای پیرامون، تأکید میکند که این عشق میتواند فضای مجلس و زندگی را دگرگون کند. همچنین او از عطای محبوب میگوید که اگرچه ممکن است نسیه باشد، اما همچنان ارزشمند است و در نهایت، پیامی از تحول و متحول شدن در عشق را به تصویر میکشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
