

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۷۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۲
جانا به غریبستان چندین به چه میمانی
بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی
صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم
یا راه نمیدانی یا نامه نمیخوانی
گر نامه نمیخوانی خود نامه تو را خواند
ور راه نمیدانی در پنجهٔ ره-دانی
بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کس
با سنگ دلان منشین چون گوهر این کانی
ای از دل و جان رسته دست از دل و جان شسته
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به گفتگو با محبوب میپردازد و از او میخواهد که از غریبستان به نزد او برگردد. او از پریشانی و غربت خود شکایت دارد و به محبوب یادآوری میکند که چندین بار نامه نوشته و راه را نشان داده است. شاعر به محبوب میگوید که اگر او نامهها را نمیخواند، این نامهها خود او را نمیخوانند و اگر راه را نمیداند، در نهایت راهنمایی وجود دارد. در ادامه، او به زیبایی و ارزش وجود محبوب اشاره میکند و او را به بازگشت به عشق و نزدیکی دعوت میکند تا از زیبایی و عشق حقیقی بهرهمند شوند. شاعر آرزو میکند که بین آنها ارتباطی عمیق و انسانی برقرار شود و از عشق زهر و شکر را در زندگی تجربه کنند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
