

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۷۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۳
در پرده خاک ای جان عیشی است به پنهانی
و اندر تتق غیبی صد یوسف کنعانی
این صورت تن رفته و آن صورت جان مانده
ای صورت جان باقی وی صورت تن فانی
گر چاشنیی خواهی هر شب بنگر خود را
تن مرده و جان پران در روضه رضوانی
ای عشق که آن داری یا رب چه جهان داری
چندان صفتت کردم والله که دو چندانی
المؤمن حلوی و العاش علوی
با تو چه زبان گویم ای جان که نمیدانی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به توصیف دیری و پنهانی عیش جان در پس پرده خاک میپردازد و به تفاوت میان صورت تن و جان اشاره دارد. مولانا عشق را به عنوان نیرویی قدرتمند معرفی میکند که در جهان حقیقت و غیب نهفته شده است. در این شعر، او به حال و هوای یک عاشق اشاره میکند که در آستانه مرگ، لبخند میزند و از شوق عشق میگوید. همچنین، بر این نکته تأکید میشود که همه چیز از عطای الهی نشأت میگیرد و انسان باید به جستجوی حقیقت بپردازد و از دنیای مادی فاصله بگیرد. در نهایت، دعوت به رهایی از قید و بندهای دنیوی و توجه به عشق الهی میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
