

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۷۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۸
ای بود تو از کی نی وی ملک تو تا کی نی
عشق تو و جان من جز آتش و جز نی نی
بر کشته دیت باشد ای شادی این کشته
صد کشته هو دیدم امکان یکی هی نی
ای دیده عجایبها بنگر که عجب این است
معشوق بر عاشق با وی نی و بیوی نی
امروز به بستان آ در حلقه مستان آ
مستان خرف از مستی آن جا قدح و می نی
مستند نه از ساغر بنگر به شتر بنگر
برخوان افلا ینظر معنیش بر این پی نی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان عشق و حال و هوای عاشقانه میپردازد و تأکید میکند که عشق به معشوق او را به حالتی متعالی و آتشین درمیآورد. او به عجایب عشق و وجود معشوق اشاره میکند و وجود عاشق را در غیاب معشوق میسنجد. در این سفر عاشقانه، شاعر دعوت میکند که به جمع مستان بروند و با طعمی از شراب عشق آشنا شوند. او تأکید میکند که در همه وجود انسانها، چه مؤمن و چه کافر، چیزی جز عشق و ناله وجود ندارد. در نهایت، مولانا از نور و روشنی وجود شمس تبریزی حرف میزند که نشانهای از پیروزی و ایمنی است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
