

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸
گر بنخسبی شبی ای مه لقا
رو به تو بنماید گنج بقا
گرم شوی شب تو به خورشید غیب
چشم تو را باز کند توتیا
امشب استیزه کن و سر منه
تا که ببینی ز سعادت عطا
جلوهگه جمله بتان در شب است
نشنود آن کس که بخفت الصلا
موسی عمران نه به شب دید نور؟!
سوی درختی که بگفتش بیا؟
رفت به شب بیش ز ده ساله راه
دید درختی همه غرق ضیا
