

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۹۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۶
نظاره چه میآیی در حلقه بیداری
گر سینه نپوشانی تیری بخوری کاری
در حلقه سر اندرکن دل را تو قویتر کن
شاهی است تو باور کن بر کرسی جباری
تا بازرهی زان دم تا مست شوی هر دم
گاهی ز لب لعلش گاهی ز می ناری
بگشای دهانت را خاشاک مجو در می
خاشاک کجا باشد در ساغر هشیاری
ای خواجه چرا جویی دلداری از آن جانان
بس نیست رخ خوبش دلجویی و دلداری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به توصیف حال و هوای عاشقانه و شگفتانگیز در عشق میپردازد. شاعر به واسطهٔ عشق و زیبایی معشوق، از ناپایداری دنیا و خود را رها میکند و به بیداری و هشیاری در دلدادگی دعوت میکند. او از معشوق به عنوان منبع دلگرمی یاد میکند و به این نکته اشاره میکند که حتی در دل بیخویشی نیز عشق و ارتباط عمیق وجود دارد. همچنین از شخصی به نام شمس یاد میکند و به اهمیت حضور او در زندگیاش اشاره میکند، به طوری که عشق در درونش به شکلی عمیق و سوزان وجود دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
