

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۵۹۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۷
گر روی بگردانی تو پشت قوی داری
کان روی چو خورشیدت صد گون کندت یاری
من بیرخ چون ماهت گر روی به ماه آرم
مه بیتو ز من گیرد صد دوری و بیزاری
جان بیتو یتیم آمد مه بیتو دو نیم آمد
گلزار جفا گردد چون تخم جفا کاری
چون سرکشی آغازی یا اسب جفا تازی
دست کی رسد در تو گر پای نیفشاری
مهمان توام ای جان ای شادی هر مهمان
شاید که ز بخشایش این دم سر من خاری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به معشوق خود که چهرهاش چون خورشید نورانی و یاریدهنده است، مینگرد و ابراز میکند که در غیاب او، همچون ماهی بیرخ، احساس یتیمی و دوری دارد. او میگوید که وجودش بدون او کاملاً ناکامل و غمانگیز میشود و خواهان نزدیکی و محبت اوست. شاعر در ادامه، به حالات درونی خود اشاره میکند و تمایل دارد تا جامی بیابد که او را از این حال ناامیدی رهایی بخشد. در نهایت، او به یک حالت خاموشی میرسد و میخواهد از بیان احساساتش بپرهیزد تا دلش نرنجد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
