

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۰۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۰
گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاری
تشنیع زنان بودم بر عهد وفاداری
غماز غمت گفتا در خانه بجوی آخر
آن طره که دل دزدد ماننده طراری
در سوخته جان زن از آهن و از سنگش
در پیه دو دیده خود بر آب بزن ناری
بفروز چنین شمعی در خانه همیگردان
باشد که نهان باشد او از پس دیواری
اندر پس دیواری در سایه خورشیدش
در نیم شب هجران بگشود مرا کاری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به جستجوی محبوب خود پرداخته و ضمن بیان حال و هوای عشق، از درد و رنج دوری از او سخن میگوید. او به عمیقترین احساساتش اشاره میکند و تلاش میکند تا با نور شمعی، که نماد امید و روشنایی است، شور و شوق زندگیاش را حفظ کند. در این مسیر، او با موانع و دیوارهای جدایی مواجه میشود و تلاش میکند تا به نوعی آن محبوب برزخنشین را پیدا کند. همچنین، شاعر به مقایسه میان عشق و تنهایی میپردازد و در نهایت، از حکمتهای عشق و رنجهای آن میگوید و به تأثیر وجود شمس الحق تبریزی بر زندگیاش اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
