

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۰۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۴
آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانی
تشویش مسلمانی ای مه تو که را مانی
من واله یزدانم در حلقه مردانم
زین بیش نمیدانم ای مه تو که را مانی
هم بنده و آزادم ویرانه و آبادم
هم بیدل و دلشادم ای مه تو که را مانی
هر جسم که بر سر شد جان گشت و قلندر شد
هم مؤمن و کافر شد ای مه تو که را مانی
شاد آنک نهد پایی در لجه دریایی
با دیده بینایی ای مه تو که را مانی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از احساس سرگشتگی و شگفتی خود نسبت به معشوق سخن میگوید که چهرهاش بر جان او قبلهای شده است. او خود را والای یزدان و در حلقه مردان میداند و به دیالکتیک آزادی و بندگی اشاره میکند. شاعر تأکید میکند که وجود او هم در ویرانی و هم در آبادانی وجود دارد و حالتهای متضاد در او وجود دارد. همچنین به نقش معشوق در زندگی و دگرگونی حال و احوال عاشقان اشاره میکند و در پایان نام شمس تبریزی به عنوان جان و جهان عاشقانهاش به میان میآید. این غزل، بازتابی از جستوجوی عشق و حقیقت است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
