

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۰۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۸
افند کلیمیرا از زحمت ما چونی
ای جان صفا چونی وی کان وفا چونی
ای فخر خردمندان وی بیتو جهان زندان
وی عاشق بیدل را درمان و دوا چونی
مه گوش همیخارد صد سجده همیآرد
میگوید حسنت را کی خوب لقا چونی
باری من بیچاره گشتم ز خود آواره
زان روز که پرسیدی گفتی تو مرا چونی
ماییم و هوای تو دو چشم سقای تو
ای آب حیات ما زین آب و هوا چونی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل، به بیان عشق و محبت به معشوق میپردازد و در هر بیت از حال و هوای دلتنگی و دردی ناشی از دوری از او صحبت میکند. او به جستجوی معنای وجودی خود در سایه عشق مینگرد و احساس میکند که بیمعشوق، زندگی همچون زندانی است. فراق و دوری را تلخ میداند و به عجز و نیاز خود برای وصال اشاره میکند. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد تا او را از این حالت غربت برهاند و حال او را بگوید، زیرا او همیشه در جستجوی نیایش و ارتباط با اوست.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
