

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۱۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۷
عیسی چو توی جانا ای دولت ترسایی
لاهوت ازل را از ناسوت تو بنمایی
ایمان ز سر زلفت زنار عجب بندد
کز کافر زلف خود یک پیچ تو بگشایی
ای از پس صد پرده درتافته رخسارت
تا عالم خاکی را از عشق برآرایی
جان دوش ز سرمستی با عشق تو عهدی کرد
جان بود در آن بیعت با عشق به تنهایی
سَر عشق به گوشش برد سِر گفت به گوش جان
کس عهد کند با خود نی تو همگی مایی
چندانک تو میکوشی جز چشم نمیپوشی
تا چند گریزی تو از خویش و نیاسایی
