

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۱۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۷
عیسی چو توی جانا ای دولت ترسایی
لاهوت ازل را از ناسوت تو بنمایی
ایمان ز سر زلفت زنار عجب بندد
کز کافر زلف خود یک پیچ تو بگشایی
ای از پس صد پرده درتافته رخسارت
تا عالم خاکی را از عشق برآرایی
جان دوش ز سرمستی با عشق تو عهدی کرد
جان بود در آن بیعت با عشق به تنهایی
سَر عشق به گوشش برد سِر گفت به گوش جان
کس عهد کند با خود نی تو همگی مایی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به تمجید از عیسی میپردازد و او را به عنوان نماد عشق و حقیقت معرفی میکند. شاعر تأکید میکند که زیبایی و نور خداوند در وجود عیسی تجلی یافته و این عشق میتواند دلهای یاغی و کافر را نیز تسلیم کند. در این میان، شاعری از عهدی که به عشق بسته است صحبت میکند و به جدایی و فاصله از خود میپردازد. او در میانهٔ این روابط عمیق به جمعگرایی و همآوایی با عشق اشاره میکند و نهایتاً از شمس تبریزی به عنوان منبع الهام و خدایی یاد میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
