

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۱۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱۸
جانا نظری فرما چون جان نظرهایی
چون گویم دل بردی چون عین دل مایی
جانها همه پا کوبند آن لحظه که دل کوبی
دل نیز شکر خاید آن دم که جگر خایی
تن روح برافشاند چون دست برافشانی
مرده ز تو حال آرد چون شعبده بنمایی
گر جور و جفا این است پس گشت وفا کاسد
ای دل به جفای او جان باز چه میپایی
امروز چنان مستم کز خویش برون جستم
ای یار بکش دستم آن جا که تو آن جایی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به محبوب خود میخواهد که نگاهی به او بیفکند، زیرا وجود او برایش بسیار ارزشمند است. او از عشق و شوقی سخن میگوید که جانها را به تکاپو میاندازد و دل را شکرگزار میکند. گرچه در طول زندگی ممکن است بیوفایی و جفا وجود داشته باشد، اما شاعر سرمست از عشق، از محبوبش میخواهد که دستش را بگیرد و به او یاری رساند. او به دردهای روحی و ترسهای انسانی اشاره میکند و در نهایت از نور و روشنی عشق شمس تبریزی صحبت میکند که بر تاریکیهای وجودش نور افشانی میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
