

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۲۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۴
برخیز که جان است و جهان است و جوانی
خورشید برآمد بنگر نورفشانی
آن حسن که در خواب همیجست زلیخا
ای یوسف ایام به صد ره به از آنی
برخیز که آویخت ترازوی قیامت
برسنج ببین که سبکی یا تو گرانی
هر سوی نشانی است ز مخلوق به خالق
قانع نشود عاشق بیدل به نشانی
هر لحظه ز گردون برسد بانگ که ای گاو
ما راه سعادت بنمودیم تو دانی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به دعوت به برخاستن و توجه به زندگی و جوانی میپردازد. با اشاره به روشنایی خورشید و زیبایی یوسف، شاعر تأکید میکند که باید از خواب غفلت بیدار شد و به معانی عمیقتری از زندگی اندیشید. او نشان میدهد که در دنیاست که باید به سنجش ارزش وجودی خود بپردازیم و نسبت به مخلوق و خالق آگاه شویم. همچنین اشاره میکند که زندگی فرصتی است که نمیتوان از آن غفلت کرد و باید از این عمر گرانبها به درستی بهره برد. در نهایت، شاعر بیان میکند که روح انسانی ارزشی والا دارد و بهتر است از آن محروم نمانیم.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
