

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۲۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۷
عاشق شو و عاشق شو بگذار زحیری
سلطان بچهای آخر تا چند اسیری
سلطان بچه را میر و وزیری همه عار است
زنهار به جز عشق دگر چیز نگیری
آن میر اجل نیست اسیر اجل است او
جز وزر نیامد همه سودای وزیری
گر صورت گرمابه نهای روح طلب کن
تا عاشق نقشی ز کجا روح پذیری
در خاک میامیز که تو گوهر پاکی
در سرکه میامیز که تو شکر و شیری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به دعوت به عشق و غافلگیری از دنیای مادی میپردازد. مولانا با تاکید بر اهمیت عشق، warns از تعلق به مقام و منصبها که تنها ظاهری هستند. او بیان میکند که اگرچه دنیای مادی فانی است و انسانها در آن گرفتارند، عشق خالص و حقیقی میتواند ما را از این قید و بندها برهاند. همچنین، شخصیت انسانی و روحانی انسان را فراتر از ظواهر میداند و به عمق وجودی او اشاره میکند. در پایان، به اهمیت عشق به عنوان نیرویی برتر و فراتر از مقامات اشاره میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
