

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۲۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۸
هر روز بگه ای شه دلدار درآیی
جان را و جهان را شکفانی و فزایی
یا رب چه خجستهست ملاقات جمالت
آن لحظه که چون بدر بر این صدر برآیی
هر جا که ملاقات دو یار است اثر توست
خود ذوق و نمک بخش وصالی و لقایی
معنی ندهد وصلت این حرف بدان حرف
تا تو ننهی در کلمه فایده زایی
ای داده تو دندان و شکرها که بخایند
دندان دگر داده پی فایده خایی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به شوق دیدار محبوب و اثرات آن بر جان و جهان میپردازد. او با بیان اهمیت وصال و ملاقات یاران، به ارزش عشق و جنبههای معنوی آن اشاره میکند. شاعر از گوشهایی که نشنوند و دلهایی که جستجو نمیکنند بیزار است و بر این باور است که عشق و وصل واقعی قابل بیان نیست. او به تبیین وجود خداوند و عدم محدودیتهای دنیایی میپردازد و دعوت میکند که خود را در عشق فانی کرده و به عوالم بالاتر برسند. نهایتاً، شاعر به خاموشی و گم شدن در عدم میپردازد تا به حقیقت و عشق ناب دست یابد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
