

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۳۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۲
ای جان گذرکرده از این گنبد ناری
در سلطنت فقر و فنا کار تو داری
ای رخت کشیده به نهان خانه بینش
وی کشته وجود همه و خویش به زاری
پوشیده قباهای صفتهای مقدس
وز دلق دو صدپاره آدم شده عاری
از شرم تو گل ریخته در پای جمالت
وز لطف تو هر خار برون رفته ز خاری
بیبرگ نشاید که دگر غوره فشارد
در میکده اکنون که تو انگور فشاری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر به زیبایی و مقام الهی معشوقهاش میپردازد. او جان را از جهان مادی جدا میکند و به فقر و فنا اشاره میکند. معشوق به او الهام میدهد و زیباییاش بر همه چیز سایه میاندازد. شاعر در جستجوی حقیقت از غار به نور میآید و در باغ ازل، تحت تاثیر جمال معشوق، به شکوفایی و آرامش میرسد. در نهایت، با شگفتی از زیباییهای الهی میگوید که وصف جمال معشوقش فراتر از بیان است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
