

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۵۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۵
تو نقشی نقش بندان را چه دانی
تو شکلی پیکری جان را چه دانی
تو خود مینشنوی بانگ دهل را
رموز سر پنهان را چه دانی
هنوز از کاف کفرت خود خبر نیست
حقایقهای ایمان را چه دانی
هنوزت خار در پای است بنشین
تو سرسبزی بستان را چه دانی
تو نامی کردهای این را و آن را
از این نگذشتهای آن را چه دانی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، مولانا به تماشاگر جهانی و انسانها یادآوری میکند که آگاهی و فهم آنان از حقیقت و طبیعت بسیار محدود است. او به ما میگوید که ما از رموز زندگی، عشق و حقایق عمیق بیخبر هستیم و درک درستی از ماهیت موجودات و نیروهای الهی نداریم. با اشاره به نمادهایی چون درخت، باران و پرندگان، مولانا به ما میآموزد که چطور از نشانههای دنیای مادی فراتر برویم و به معنای عمیقتر زندگی پی ببریم. در نهایت، او به شمس تبریزی اشاره میکند که تجلی نور و حقیقت است و ما هنوز به درک کامل آن نرسیدهایم.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
