

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۵۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۸
اگر درد مرا درمان فرستی
وگر کشت مرا باران فرستی
وگر آن میر خوبان را به حیلت
ز خانه جانب میدان فرستی
وگر ساقی جان عاشقان را
میان حلقه مستان فرستی
همه ذرات عالم زنده گردد
چو جانم را بر جانان فرستی
وگر لب را به رحمت برگشایی
مفرح سوی بیماران فرستی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از درد و آرزوی وصال معشوق سخن میگوید و در دل نگران است که اگر خداوند دردش را درمان کند، عالم را زنده خواهد کرد. او خواستار این است که معشوق خود باران رحمت را بر روح عاشقان ببارد و در این بین دارد از کاستیهای دنیا و بیقراریهایش میگوید. شاعر به دربان اشاره میکند که نباید او را از معشوق دور کند و در عین حال، میخواهد که خدا کشتیبانش باشد و او را در طوفانهای عشق تنها نگذارد. همچنین، احساس میکند که نامههایش را نیز باید معشوق به نحوی به دست آورده و جانش را به نور حقیقت برساند. در نهایت، از صبا خواستار این است که غزلش را به سلطان محبت برساند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
