

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۶۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۳
مرا چون ناف بر مستی بریدی
ز من چه ساقیا دامن کشیدی
چنین عشقی پدید آری به هر دم
پدیدآرنده چون ناپدیدی
دهل پیدا دهلزن چون است پنهان
زهی قفل و زهی این بیکلیدی
جنون طرفه پیدا گشت در جان
جنون را عقلها کرده مریدی
هزاران رنگ پیدا شد از آن خم
منزه از کبودی و سپیدی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از حال و هوای عشق و مستی سخن میگوید و به زیباییها و معماهای آن اشاره میکند. او با تمثیلهایی در مورد ساقی و دهل، نشان میدهد که عشق و جنون چگونه در زندگی انسان تأثیر میگذارند و عقل را تحت سیطره خود قرار میدهند. عشق به مثابه یک نیروی پنهان و شگفتآور توصیف میشود که در عین ناپیدایی، نمودهای مختلف و رنگارنگی ایجاد میکند. شاعر از ناامیدی و امید در دل وجود انسان صحبت میکند و به سراغ ظاهر و باطن عشق میرود، و در نهایت، خواهان برگشت به سرچشمهٔ عشق است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
