

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۸۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۰
چنین باشد چنین گوید منادی
که بیرنجی نبینی هیچ شادی
چه مایه رنجها دیدی تو هر روز
تأمل کن از آن روزی که زادی
چه خون از چشم و دلها برگشادهست
که تا تو چشم در عالم گشادی
خداوندا اگر آهن بدیدی
ز اول آن کشاکش کش تو دادی
ز بیم و ترس آهن آب گشتی
گدازیدی نپذرفتی جمادی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از منادی میگوید که زندگی بدون رنج، شادیای به همراه ندارد و باید به گرانبهایی رنجهایی که انسان در طول زندگی متحمل میشود، توجه کند. او به تأمل در گذشته میپردازد و یادآور میشود که چه دلیلی برای اشکها و دردها وجود داشته است. سپس به خداوند اشاره میکند که با وجود چالشها، انسان را به شکلهایی زیبا چون آهن تبدیل کرده و اجازه داده که به تدریج به نور و شفافیت برسد. در پایان، او شکرگزاری به خاطر این فرآیند تحولی و هدایت را ابراز میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
