

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۸۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۴
شنودم من که چاکر را ستودی
کی باشم من تو لطف خود نمودی
تو کان لعل و جان کهربایی
به رحمت برگ کاهی را ربودی
یکی آهن بدم بیقدر و قیمت
توام آیینه ای کردی زدودی
ز طوفان فناام واخریدی
که هم نوحی و هم کشتی جودی
دلا گر سوختی چون عود بوده
وگر خامی بسوز اکنون که عودی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به ستایش و شکرگزاری از عشق و رحمت الهی میپردازد. او به بیان احساس خود از تجربهٔ محبت خدایی میپردازد و نشان میدهد که چطور این محبت میتواند انسان را از حالت عادی و محدود خود خارج کند. در این مسیر، او به انتقاد از آنهایی میپردازد که در پی زندگی مادی و موقت هستند و آنها را به درک عمیقتری از حقیقت دعوت میکند. شاعر از سوز دل و سوختن جان انسانها به عشق الهی سخن میگوید و آن را مسیر رهایی از دنیا و ماده میداند. در نهایت، او بر این باور است که در مسیر عشق حقیقی، هیچچیز جز خوشی و آگاهی نیست.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
