

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۶۹۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۲
به جان تو پس گردن نخاری
نگویی میروم عذری نیاری
بسازی با دو سه مسکین بیدل
اگر چه بیدلان بسیار داری
نگویی کار دارم در پی کار
چه باشی بسته تو خاوندگاری
تو گویی میروم رنجور دارم
نه رنجوران ما را میگذاری
ز ما رنجورتر آخر کی باشد
که در چشمت نیاییم از نزاری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به گونهای دلخوشکننده و آکنده از احساسات عشق و رنج است. شاعر از معشوقش میخواهد که در برخورد با دیگران، توجه بیشتری به او داشته باشد و به او بیمحلی نکند. او از معشوق مینالد که در شرایط سخت، در مورد او و دیگر رنجوران چگونه رفتار میکند و تأکید میکند که درویشان نیز گنجهایی ارزشمند هستند. در نهایت، شاعر با اشاره به اهمیت معشوق در زندگیاش، به برقراری ارتباط عمیقتری اشاره میکند و میگوید که هر لحظهاش به او متصل است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
