

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۷۰۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۸
تو هر روزی از آن پشته برآیی
کنی مر تشنه جانان را سقایی
تو هر صبحی جهان را نور بخشی
که جان جان خورشید سمایی
مباد آن روز کز تو بازماند
دو دیدهای چراغ و روشنایی
تو دریایی و میگویی جهان را
درآ در من بیاموز آشنایی
لب و لنج کفوری را دریدی
بدان دریای امواج عطایی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به ستایش معشوقی میپردازد که هر روز به زندگی و جهان روشنی و نوری تازه میبخشد. شاعر از او به عنوان منبع حیات و شیرینی یاد میکند و به وابستگی شدید خود به او اعتراف میکند. همچنین تأکید میکند که بدون وجود او، جهان در تاریکی و سردی خواهد ماند. در ادامه، شاعر به جان کلام اشاره میکند که شناخت و آشنایی با او موجب گشایش روح و جان انسانها میشود و در نهایت، به این نکته میرسد که عشق و ارتباط با او سبب تحول و استحاله در زندگی انسانها میگردد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
