

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۷۱۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۳
چنان گشتم ز مستی و خرابی
که خاکی را نمیدانم ز آبی
در این خانه نمییابم کسی را
تو هشیاری بیا باشد بیابی
همین دانم که مجلس از تو برپاست
نمیدانم شرابی یا کبابی
به باطن جان جان جان جانی
به ظاهر آفتاب آفتابی
از آن رو خوش فسونی که مسیحی
از آن رو دیوسوزی که شهابی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از حالتی شگفتانگیز و مستی سخن میگوید که او تا حدی غرق در آن است که نمیتواند بین خوب و بد تمایز قائل شود. او از یار میخواهد که بیاید و او را به هشیاری برساند، زیرا در مهمانی که به لطف او برپاست، اوضاع آشفته است و نمیداند از شراب است یا کباب. شاعر به زیباییها و ظواهر مینگرد و به درون حقیقت اشاره میکند، اما در عین حال در جستجوی دمی شیرین و خوشبو برای خود به سر میبرد. در ادامه با دعوت از یار برای ورود به دنیای روشن و پر از زیبایی، او بر نیاز به آزاد شدن از قید و بندهای ظاهری و نیل به حقیقت تاکید میکند. در نهایت، شاعر از جوانی و شهامت میگوید و دعوت میکند تا در زندگی شاداب و پرجنبوجوش به سر برد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
