

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۷۱۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۲
بیا جانا که امروز آن مایی
کجایی تو کجایی تو کجایی
به فر سایهات چون آفتابیم
همایی تو همایی تو همایی
جهان فانی نماند ز آنک او را
بقایی تو بقایی تو بقایی
چه چنگ اندر تو زد عالم که او را
نوایی تو نوایی تو نوایی
چو عاشق بیکله گردد تو او را
قبایی تو قبایی تو قبایی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به ملاقات معشوق و جستجوی او میپردازد. او با نگاهی عارفانه میگوید که ما به نور و سایه وجود معشوق نیازمندیم و بدون او وجودمان بیمعناست. اشاره میکند که عالم با هر نوا و آوایی به او وابسته است و او نشانهای از بقای جاودان است. نهایتاً، شاعر از عمق دل خواستار خدایی و سروری معشوق بر دلها و افکار است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
