

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۷۱۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۶
بگفتم با دلم آخر قراری
ز آتشهای او آخر فراری
تو را میگویم و تو از سر طنز
اشارت میکنی خندان که آری
منم از دست تو بیدست و پایی
تو در کوی مهی شکرعذاری
دلم گفتا ندیدی آنچ دیدم
تو پنداری ز اکنون است کاری
منم جزوی و از خود کل کل است
وی است دریای آتش من شراری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل با دل خود گفتگویی دارد و از آتش عشق و معشوق سخن میگوید. او احساس میکند که به رغم بیدست و پا بودنش، معشوق او را با نگاهش به بازی میگیرد. شاعر در توصیف معشوق، به زیباییهای او اشاره میکند و با ذکر آفتاب، به روشنایی و عشق توصیفی اشاره دارد که جانش را میسوزاند و بیدار میکند. در پایان، شاعر به تاثیرات این عشق بر خود میپردازد و به رشد و بیداری روحی و زیباییهای ناشی از آن اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
