

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۷۱۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۷
تو جانا بیوصالش در چه کاری
به دست خویش بیوصلش چه داری
همه لافت که زاریها کنم من
به نزد او نیرزد خاک زاری
اگر سنگت ببیند بر تو گرید
که از وصل چه کس گشتی تو عاری
به وصلش مر سما را فخر بودی
به هجرش خاک را اکنون تو عاری
چنان مغرور و سرکش گشته بودی
زمان وصل یعنی یار غاری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر به احساس درد و جدایی از محبوب میپردازد و به ویژگیهای وصال و هجر اشاره میکند. او بیان میکند که با بیوصالی، وجودش به گسستگی و پوچی میانجامد و حتی زاریها و غمهایش در برابر محبوب کمارزش است. شاعر به ترفندهای زمان وصال و مستی از میهای محبت اشاره کرده و نشان میدهد که نشانههای عشق او را به بیقراری و نومیدی دچار کرده است. او از دوری محبوب به فراق و غم اشاره میکند و در انتها به حالتی از استقامت و انتظار برای وصال اشاره دارد، در حالی که درد جدایی را همواره با خود دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
