

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۷۵۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۰
ای جان و جهان چه میگریزی
وی فخر شهان چه میگریزی
ما را به چه کار میفرستی
پنهان پنهان چه میگریزی
چون تیر روی و بازآیی
این دم ز کمان چه میگریزی
باری تو هزار گنج داری
زین نیم زیان چه میگریزی
ای که شکرت کران ندارد
بنشین به میان چه میگریزی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به موضوع فرار از حقیقت و رنجهای زندگی میپردازد. او خطاب به جان و جهان، میپرسد که چرا از او و از حقیقت میگریزند و این فرار چه فایدهای دارد. او تاکید میکند که در وجود هر کس گنجها و نعمتهای فراوانی نهفته است و نباید از آنها دوری جست. به این ترتیب، شاعر به انسانها یادآوری میکند که به جای فرار، باید به عمق وجود خود و محرمیت بین خود و خدا بنشینند و از ناامنیهای دنیا فرار نکنند. در نهایت، او هشدار میدهد که خاموشی و نگفتن دردها تنها به زیان میانجامد و باید به سمت حقیقت و روشنایی پیش رفت.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
