

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۷۵۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۴
روزی که مرا ز من ستانی
ضایع مکن از من آنچ دانی
تا با تو چو خاص نور گردم
آن نور لطیف جاودانی
تا چند کنم ز مرگ فریاد
با همچو تو آب زندگانی
گر مرگم از او است مرگ من باد
آن مرگ به از دم جوانی
از خرمن خویش ده زکاتم
زان خرمن گوهر نهانی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به ارتباط عمیق و معنوی خود با خداوند اشاره میکند و از او میخواهد که در روز رهایی از خود، او را ضایع نکند و از او چیزی نگیرند که اهمیت زیادی دارد. او خواستهاش این است که در کنار خداوند به نور جاودانی دست یابد و به زندگی ابدی برسد. شاعر همچنین از نگرانی و فریادهایش درباره مرگ سخن میگوید و بیان میکند که اگر مرگ هم از خدا باشد، برتر از زندگی دنیوی است. او به نذری که از کمالات خود میدهد اشاره دارد و در نهایت به برکتهایی که از بارش باران میآید، تأکید میکند و نشان میدهد که در سکوت هم میتوان به عشق و رحمت خداوند دست یافت.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
