

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۷۶۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۹
برخیز و بزن یکی نوایی
بر یاد وصال دلربایی
هین وقت صبوح شد فتوحی
هین وقت دعاست الصلایی
بگشا سر خنب خسروانی
تا خلق زنند دست و پایی
صد گون گره است بر دل و نیست
جز باده جان گره گشایی
از جای ببر به یک قنینه
آن را که قرار نیست جایی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل مولانا به دعوت به شور و شادی و بیداری پرداخته است. شاعر از مخاطب میخواهد که برخیزد و نوایی سر دهد تا یاد وصال و عشق زنده شود. او با نشان دادن نشانههای بیداری و فتح در صبح، تأکید میکند که در جهانی که وجود دائمی ندارد، تنها بطری باده میتواند گرههای دل را بگشاید. مولانا به تمایز میان عالم مرده و عالم شگرف اشاره میکند و به این نکته میپردازد که باید از عقل و منطق فراتر رفت تا به دنیای عشق و آگاهی دست یافت. در نهایت، او بیان میکند که در خموشی و سرگشتگی نمیتوان به حقیقتی پایدار دست یافت.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
