

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۷۶۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۸
ساقی انصاف خوش لقایی
از جا رفتم تو از کجایی
گر بنده بگویمت روا نیست
ترسم که بگویمت خدایی
خاموش نمیهلی که باشم
راه گفتن نمیگشایی
میافشاری مرا چو انگور
معشوق نهای مرا بلایی
گر چشم ببندم از تو کفر است
زیرا که تو نور میفزایی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تجلی معشوق و عشق میپردازد. او از ساقی میخواهد که انصاف داشته باشد و در رابطه میان آنها، مرزهای مشخصی ایجاد کند. شاعر از حالت خود در عشق میگوید و از تأثیر عمیق معشوق بر وجودش، بهگونهای که حتی در غیاب او نیز نمیتواند از یادش بیرون برود. او به نورانیت و زیبایی معشوق اشاره میکند و به نوعی احساس ناامیدی از بیپاسخی او در بیان احساساتش صورت میگیرد. در نهایت، شاعر دچار تناقضات عمیقی در بیان عشق و ارتباطشان است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
