

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۷۸۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۱
ساقیا بر خاک ما چون جرعهها میریختی
گر نمیجستی جنون ما چرا میریختی
ساقیا آن لطف کو کان روز همچون آفتاب
نور رقص انگیز را بر ذرهها میریختی
دست بر لب مینهی یعنی خمش من تن زدم
خود بگوید جرعهها کان بهر ما میریختی
ریختی خون جنید و گفت اخ هل من مزید
بایزیدی بردمید از هر کجا میریختی
ز اولین جرعه که بر خاک آمد آدم روح یافت
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به ساقی و عشق یاد میکند و از لطف و محبت او صحبت میکند که مانند آفتاب روشنی و شادی را بر زندگی توزیع میکند. اشاره به جنون و حالت مستی عاشقانه دارد که با جرعههای عشق و نور تجلی مییابد. او با آوردن مثالهایی از شخصیتهای مذهبی و تاریخی مانند جنید و بایزید، نشان میدهد که عشق و حالتی که ساقی ایجاد میکند، چقدر تأثیرگذار بوده است. شاعر به این نکته اشاره میکند که عشق به نوعی روح و زندگی را در انسان زنده میکند و بیاعتنایی به دعای ناکسها و کوششهای غیر حقیقی، باعث میشود که انسان در دنیا به فنا برود. در نهایت، شاعر دل را به دلبری میسپارد که در فرقتش، اشکهای عاشقانه همچون مشک میریزد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
