

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۱۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۱
از هوای شمس دین بنگر تو این دیوانگی
با همه خویشان گرفته شیوهی بیگانگی
وحشِ صحرا گشته و رسوایِ بازاری شده
از هوایِ خانهیِ او صد هزاران خانگی
صاعقه هجرش زده برسوخته یک بارگی
عقل و شرم و فهم و تقوا دانش و فرزانگی
من ز شمعِ عشق او نان پارهای میخواستم
گفت بنویسید توقیعش پیِ پروانگی
ای گشاده قلعههای جان به چشم ِ آتشین
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: مولانا در این غزل به عشق سرسخت و آتشین خود نسبت به شمس دین اشاره میکند و ابراز میکند که این عشق منجر به دیوانگی و بیگانگیاش شده است. او احساس میکند که از همه چیز دور افتاده و در نتیجه تحت تاثیر هجران شمس، عقل و دانشش به حیرت و سرگشتگی دچار شده است. مولانا به شیوهای پرشور به توصیف قدرت و عظمت عشق اشاره میکند و نادانی خود را در مقابل این عشق بیپایان، به تصویر میکشد. او در نهایت با بیانی پر از سوز و گداز، عشقش را به شمس دین میستاید و از خویشتنداری عقل انتقاد میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
