

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۱۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۵
بمشو همره مرغان که چنین بیپر و بالی
چو نه میری نه وزیری بن سبلت به چه مالی
چو هیاهوی برآری و نبینند سپاهی
بشناسند همه کس که تو طبلی و دوالی
چو خلیفه پسری تو بنه آن طبل ز گردن
بستان خنجر و جوشن که سپهدار جلالی
به خدا صاحب باغی تو ز هر باغ چه دزدی
بفروش از رز خویشت همه انگور حلالی
تو نه آن بدر کمالی که دهی نور و نگیری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تجلی عشق و جایگاه انسان در دنیا میپردازد. او ابتدا به فردی که فاقد هویت و جذبه است هشدار میدهد که از دوستی با مرغان بیبال و پر بپرهیزد، زیرا بدون امکانات و ویژگیهای لازم، نمیتواند در میان دیگران شناخته شود. در ادامه، او بر اهمیت نور و کمال عشق تأکید کرده و عشق را به مثابه خورشید برمیشمرد. شاعر بیان میکند که در عرصه عشق و مَسک، غم و اندوه جایی ندارد و انسان باید با وجود عشق، به سوی زندگی پر شور و نشاط حرکت کند. در نهایت، او به درک زیباییهای عشق و زندگی دعوت میکند و از دست دادن این لحظات را بیمعنا میشمرد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
