

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۱۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۶
که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانی
چه تفکر کند از مکر و ز دستان که ندانی
نه درونی نه برونی که از این هر دو فزونی
نه ز شیری نه ز خونی نه از اینی نه از آنی
برود فکرت جادو نهدت دام به هر سو
تو همه دام و فنش را به یکی فن بدرانی
چه بود باطن کبکی که دل باز نداند
چه حبوب است زمین در که ز چرخ است نهانی
کلهش بنهی وآنگه فکنی باز به سیلی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تعمق در محبت و پیوند جانان و عاشق میپردازد و از تجربیات عمیق خود در این زمینه سخن میگوید. او به عدم وجود مرز بین عشق انسانی و الهی اشاره میکند و تأکید میکند که حقیقت عشق فراتر از قالبهای معمول است. در این مسیر، فهم و درک عمیق از ذات الهی و انسانی را جستجو میکند و به تأثیر عشق بر روح و دل انسان میپردازد. شاعر عاشقانه از معشوق میخواهد که در این دنیای بیثبات به او کمک کند و با نور وجود خود، او را از تاریکیها رهایی بخشد. در پایان، او به قدرت عشق اشاره میکند و میگوید که این عشق میتواند حتی آتش دل را کاملاً خاموش کند و به آرامش برساند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
