

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۲۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۱
تو ز هر ذره وجودت بشنو ناله و زاری
تو یکی شهر بزرگی نه یکی بلکه هزاری
همه اجزات خموشند ز تو اسرار نیوشند
همه روزی بخروشند که بیا تا تو چه داری
توی دریای مخلد که در او ماهی بیحد
ز سر جهل مکن رد سر انکار چه خاری
همه خاموش به ظاهر همه قلاش و مقامر
همه غایب همه حاضر همه صیاد و شکاری
همه ماهند نه ماهی همه کیخسرو و شاهی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به تأمل در وجود انسان و ارتباط او با هستی میپردازد. شاعر به خواننده یادآوری میکند که موجودات از هر ذره وجود او ناله و زاری میکنند و او شهری بزرگ است که در آن، رازهای فراوانی نهفته است. همه اجزای وجود او در پی کشف حقیقتاند و از سکوت ظاهری در حال جستجوی معنایی عمیقتر هستند. مولانا تأکید میکند که انسان باید از جهل فاصله بگیرد و به فهم درستی از خود و ارتباطش با جهان دست یابد. در نهایت، او به زیبایی و نقش وجودی انسان در عالم اشاره میکند و از او میخواهد تا از درون خود به حقیقت خویش پی ببرد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
