

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۲۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۰
چو به شهر تو رسیدم تو ز من گوشه گزیدی
چو ز شهر تو برفتم به وداعیم ندیدی
تو اگر لطف گزینی و اگر بر سر کینی
همه آسایش جانی همه آرایش عیدی
سبب غیرت توست آنک نهانی و اگر نی
همه خورشید عیانی که ز هر ذره پدیدی
تو اگر گوشه بگیری تو جگرگوشه و میری
و اگر پرده دری تو همه را پرده دریدی
دل کفر از تو مشوش سر ایمان به مِی ات خوش
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و جدایی اشاره میکند و از مشاعر خود نسبت به معشوق میگوید. او در ابتدا از احساس تنهایی و دوری از معشوق سخن به میان میآورد و ارتباط نزدیک به خدا را به عنوان منبع آرامش معرفی میکند. همچنین، شاعر بر ویژگیهای خاص معشوق تأکید دارد؛ او میتواند محبت و درد را همزمان به دلها ببخشد. در نهایت، شاعر به توکل بر خدا اشاره میکند و تأکید میکند که در برابر دشواریها باید سکوت کرد زیرا خداوند خود به سخن و درد دل میرسد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
