

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۲۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۴
مه ما نیست منور تو مگر چرخ درآیی
ز تو پرماه شود چرخ چو بر چرخ برآیی
کی بود چرخ و ثریا که بشاید قدمت را
و اگر نیز بشاید ز تو یابند سزایی
همه بیخدمت و رشوت رسد از لطف تو خلعت
نه عدم بود من و ما که بدادی من و مایی
ز من و ماست که جانی بگشادهست دکانی
و اگر نه به چه بازو کشد او قوس خدایی
غلطی جان غلطی جان همه خود را بمرنجان
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل مولانا به تبیین مفهوم عشق و وجود نورانی معشوق میپردازد و تأکید میکند که مهتاب حقیقتاً وجود ندارد مگر آنکه معشوق نمایان شود. او بر این باور است که تمام وجود و کمالات به لطف معشوق بستگی دارد و محبت او میتواند به زندگی معنای تازهای ببخشد. در ادامه، شاعر از معنای مرگ و زندگی سخن میگوید و انسان را به بازگشت به عشق و سبکبال بودن دعوت میکند. در نهایت، او به رحمت و نعمتهای الهی اشاره دارد و این نکته را متذکر میشود که زندگی پس از مرگ نیز ادامه دارد و عشق همیشه در جاودانگی میدرخشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
