

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۲۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۸
خبری است نورسیده تو مگر خبر نداری
جگر حسود خون شد تو مگر جگر نداری
قمری است رونموده پر نور برگشوده
دل و چشم وام بستان ز کسی اگر نداری
عجب از کمان پنهان شب و روز تیر پران
بسپار جان به تیرش چه کنی سپر نداری
مس هستیت چو موسی نه ز کیمیاش زر شد
چه غم است اگر چو قارون به جوال زر نداری
به درون توست مصری که توی شکرستانش
چه غم است اگر ز بیرون مدد شکر نداری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر در مورد آگاهی و شناخت درونی انسان صحبت میکند. شاعر از مخاطب میپرسد که آیا از خبرهای نورانی حضوری که در دل وجودش است، آگاه نیست؟ او به محدودیتهای ظاهری و مادی اشاره میکند و میگوید که اگرچه ممکن است از دنیای بیرون چیزی نداشته باشد، اما درونش دربرگیرندهٔ گنجینههای معنوی و زیباییهای واقعی است. همچنین به طعنه به آدمی میگوید که چرا خود را به ظاهر و شکلها محدود کرده و از درون خود غافل مانده است. در نهایت، شاعر تأکید میکند که سعادت و رسیدن به حقیقت در درون انسان نهفته است و نباید از آن غافل باشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
