

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۲۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۹
تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری
چه خوش است این صبوری چه کنم نمیگذاری
سر این خدای داند که مرا چه میدواند
تو چه دانی ای دل آخر تو بر این چه دست داری
به شکارگاه بنگر که زبون شدند شیران
تو کجا گریزی آخر که چنین زبون شکاری
تو از او نمیگریزی تو بدو همیگریزی
غلطی غلط از آنی که میان این غباری
ز شه ار خبر نداری که همیکند شکارت
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به رابطهی دل و عشق اشاره دارد و از کشمکشهای درونی خود سخن میگوید. او در مییابد که به رغم صبوریاش، عشق مانند صیاد به دلش حملهور میشود و او را زبون میسازد. شاعر به تأمل در وضعیت خود و ترسهایی که از دست دادن معشوق به وجود میآید میپردازد و احساس میکند که نمیتواند از عشق فرار کند. همچنین، او به یادآوری این نکته میپردازد که ترس از دست دادن چیزی، نشان از وابستگی عمیق به آن دارد. شاعر در نهایت به سپردن دل به عشق میاندیشد، اینجا باشد که فرآیند وصال ممکن است به یاری او بیاید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
