

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۲۸۴۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۶
چو مرا ز عشق کهنه صنما به یاد دادی
دل همچو آتشم را به هزار باد دادی
چو ز هجر تو به نالم ز خدا جواب آید
که چو یوسفی خریدی به چه در مزاد دادی
دو جهان اگر درآید به دلم حقیر باشد
دل خسته را ز عشقت چه عجب گشاد دادی
تو اگر ز خار گفتی دو هزار گل شکفتی
تو اگر چه تلخ گفتی همگی مراد دادی
تبریز شمس دین تو ز جهان جان چه داری
که دکان این جهان را تو چنین کساد دادی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به یاد معشوق از عشق کهنهاش سخن میگوید و ابراز میکند که دلش به شدت به او نیاز دارد. او از هجران و دردهایی که تحمل میکند، یاد کرده و به قدرت عشق اشاره میکند که میتواند دل را گشاده کند. شاعر میگوید حتی اگر معشوق با کلمات تلخ سخن بگوید، هنوز هم مراد و خواستههای او را برآورده میکند. در نهایت، شاعر به شمس دین تبریزی اشاره میکند و اهمیت او را در زندگیاش بیان میکند و میگوید که او با وجود خود، دنیا را کمارزش کرده است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
